سکوتی دردناک تر از فریاد !

کلینیک روان پویشی و روان پزشکی سرو

سکوتی دردناک تر از فریاد !

جمعه، ۲۷ شهریور ۱۴۰۵

سکوت والدین به‌عنوان تنبیه : چرا بی‌صدایی گاهی از فریاد دردناک‌تره !

بعضی خاطره‌ها صدا ندارند، ولی از هر فریادی بلندترند.

تصور کن بچه‌ای کاری کرده که والدینش را ناراحت کرده. منتظرِ دادوبیداد است، شاید حتی توبیخ. اما هیچ‌کدام اتفاق نمی‌افتد. به‌جایش، خانه ساکت می‌شود. مادر یا پدر جواب سلام می‌دهد، اما نگاهش نمی‌کند. جواب سؤال‌ها را می‌دهد، اما با جمله‌های کوتاه و بی‌رنگ. هیچ توضیحی نیست، هیچ نشانه‌ای از اینکه این حالت کِی تمام می‌شود. فقط یک فاصله‌ی نامرئی که همه‌جای خانه را پر کرده.این تجربه برای خیلی از ما آشناست.نه به‌عنوان یک خاطره‌ی مشخص، بلکه به‌عنوان یک حسِ مبهم که هنوز هم، سال‌ها بعد، وقتی کسی در یک رابطه ساکت می‌شود، در بدن‌مان زنده می‌شود.

چرا سکوت، با اینکه نه فریادی دارد و نه ضربه‌ای، می‌تواند تا این حد نافذ باشد؟
چهار نظریه‌پرداز روان‌پویشی: وینیکات، کلاین، اختر و میلر،هرکدام از زاویه‌ای متفاوت به این پرسش نزدیک شده‌اند:
چه بر سرِ ذهنِ کودک می‌آید وقتی رابطه، بدون هیچ توضیحی، به‌طور موقت قطع می‌شود؟



📌 سکوت به‌عنوانِ شکستِ «حضور» (وینیکات):

دونالد وینیکات، روان‌کاو و کودک‌پزشکِ بریتانیایی، عمرش را صرفِ فهمیدن یک سؤال ساده کرد: کودک برای رشد سالم، دقیقاً به چه چیزی از محیط اطرافش نیاز دارد؟ جوابش را در مفهومی خلاصه کرد که امروز یکی از ستون‌های روان‌پویشیِ کودک است: holding environment محیطی که نه‌فقط از نظر فیزیکی، بلکه از نظر عاطفی، قابل‌پیش‌بینی و پاسخگوست.

وقتی این محیط می‌شکند “یعنی مراقب، به‌جای پاسخ‌گویی، غایب یا سرد می‌شود “ وینیکات آن را impingement می‌نامد: نوعی تجاوز به تداومِ تجربه‌ی کودک. نکته‌ی ظریف اینجاست که impingement همیشه به‌شکل یک عمل آشکار نیست. سکوت هم می‌تواند impingement باشد؛ چون کودک را وادار می‌کند به‌جای ادامه‌ی زندگی طبیعی‌اش، تمام توجهش را صرف مدیریت غیاب مراقب کند.

وینیکات همچنین از ظرفیتی حرف می‌زند که آن را پایه‌ی سلامتِ روانی می‌داند: توانایی”تنهابودن در حضورِ دیگری”. یعنی کودک بتواند در حالی‌که مادر یا پدر همان نزدیکی است، بدون اضطراب به بازی یا فکرِ خودش برگردد چون می‌داند حضورِ آن دیگری، تضمین‌شده است. سکوت تنبیهی دقیقاً همین پایه را متزلزل می‌کند. کودک دیگر نمی‌تواند مطمئن باشد که حضور والد ثابت می‌ماند، پس بخشی از ذهنش همیشه در حالتِ گوش‌به‌زنگی باقی می‌ماند.

نتیجه، شکل‌گیریِ چیزی است که وینیکات false self می‌نامد؛نوعی خودِ سازگاریافته که وظیفه‌اش نه رشد، بلکه بقای رابطه است. کودکی که یاد گرفته سکوت والد را پیش‌بینی و مدیریت کند، اغلب یاد می‌گیرد نیازها و احساساتِ واقعی‌اش را هم پنهان کند.چون ابراز آن‌ها، خطر سکوت بعدی را افزایش می‌دهد.

📌 وقتی خلأ با بدترین تفسیر پر می‌شود (کلاین):
اگر وینیکات می‌پرسد «چه چیزی شکسته؟»، ملانی کلاین یک قدم عقب‌تر می‌رود و می‌پرسد: کودک اصلاً با چه ابزاری این شکستگی را تفسیر می‌کند؟ کلاین معتقد بود در ماه‌های اول زندگی، ذهن نوزاد هنوز ظرفیت دیدن یک آدم را به‌شکلِ یکپارچه ندارد. مادر، یا هر مراقب اصلی، در ذهن او به دو تکه تقسیم می‌شود: آبجکتِ خوب(کسی که آرام می‌کند، ارضا می‌کند)و آبجکتِ بد(کسی که ناامید می‌کند، تهدید می‌کند). این مکانیزم را splitting می‌نامد و حالتِ ذهنی‌ای که در آن این دو تکه کاملاً از هم جدا می‌مانند را ‘موقعیتِ پارانوئید-اسکیزوئید’. ترسِ غالب در این حالت، ترسِ نابودی توسط نیرویی بیرونی است چیزی که کلاین persecutory anxiety می‌نامد.

نکته‌ی مهم این است که این موقعیت، مرحله‌ای نیست که یک‌بار طی شود و تمام. کلاین معتقد بود همه‌ی ما، در لحظات استرس یا تهدید، می‌توانیم به این حالت برگردیم،حتی در بزرگسالی.

حالا سکوتِ والد را در این چارچوب تصور کن. تا لحظه‌ای پیش، کودک مادر «خوب» را تجربه می‌کرد. ناگهان، بدون توضیح، آن مادر ناپدید می‌شود و به‌جایش سردی و فاصله می‌نشیند. چون ذهن کودک هنوز ظرفیت نگه‌داشتن همزمان «مادرِ خوبِ دیروز» و «مادر سرد امروز» در یک تصویر را ندارد، این دو را کاملاً جدا تجربه می‌کند؛انگار مادرِ خوب واقعاً از بین رفته و یک تهدید جایش نشسته. این‌جاست که سکوت خطرناک‌تر از فریاد می‌شود: چون هیچ اطلاعاتی نمی‌دهد. در فریاد، دست کم یک واکنش، یک صدا، یک رابطه‌ی هرچند دردناک وجود دارد. در سکوت، فقط یک خلأ هست و ذهن کودک این خلأ را با بدترین سناریوی ممکن پر می‌کند. رد این الگو را می‌شود در بزرگسالی هم دید: نوسان ناگهانی بین دیدن کسی به‌عنوان «کاملاً خوب» و «کاملاً بد»، یا سقوطِ سریع از یک تنش کوچک به تفسیر «رابطه تمام شد»، اغلب ریشه در همین ناتوانی اولیه دارد.

📌سکوتی که به‌جای گفتن، عمل می‌کند (سلمان اختر):سلمان اختر، روان‌کاو معاصر، برخلاف وینیکات و کلاین که سکوت را در دل نظریه‌ی رشد بررسی می‌کنند، مستقیم سراغ خود پدیده‌ی سکوت می‌رود. او در طبقه‌بندی دقیقی، هشت نوع سکوت را از هم جدا می‌کند؛از سکوتی که صرفاً بخشی از چارچوب یک رابطه است، تا سکوتی که برای هضم‌کردن یک تجربه لازم است، تا سکوتی که نشانه‌ی نوعی انجماد یا گسست درونی است.

از میان این هشت نوع، یکی مستقیماً به موضوع ما مربوط می‌شود: enactive silence، یا سکوت کنشی. این نوع سکوت، برخلافِ سکوت دفاعی (که برای محافظتِ خود فرد از یک احساسِ دردناک است)، یا سکوت تأملی (که فضایی برای فکرکردن می‌سازد)، هیچ پیام قابل رمزگشایی ندارد. اختر آن را این‌طور توصیف می‌کند: سکوتی که می‌گوید «من می‌دانم، تو نمی‌دانی، و نمی‌خواهم بگویم.» این سکوت، حرف نمی‌زند عمل می‌کند. ابزاری برای نگه‌داشتن قدرت در دست کسی که ساکت مانده.

تفاوتش با انواع دیگر، در همین «یک‌طرفه‌بودن» است.در سکوت دفاعی، دست کم یک فضای ضمنی وجود دارد که «این موقتی است، طرف مقابل دارد با چیزی کنار می‌آید».
اما در enactive silence، هیچ چنین قرارداد نانوشته‌ای نیست. پیام، خود سکوت است: این رابطه هر وقت من بخواهم، دوباره باز می‌شود،نه زودتر. برای کودکی که در معرض این نوع سکوت قرار می‌گیرد، نتیجه یک یادگیریِ عمیق است: رابطه چیزی نیست که او بتواند رویش کنترل داشته باشد. قدرت تعیین اینکه رابطه «باز» است یا «بسته»، همیشه دستِ دیگری است. همین یادگیری، بعدها در بزرگسالی خودش را نشان می‌دهد،نه‌فقط در رابطه با سکوت تنبیهی، بلکه در واکنش به هر نوع سکوتی، حتی سکوت‌های کاملاً بی‌گناه. یک پیام دیر جواب‌ داده‌شده، یک مکث طولانی در مکالمه، می‌تواند همان اضطراب آشنا را بیدار کند،چون بخشی از ذهن، هنوز دارد به enactive silence دورانِ کودکی واکنش نشان می‌دهد.

📌قطع محبت و سرکوب نیاز (میلر):
آلیس میلر، که خودش سال‌ها در سنت روان‌کاوی کار کرد پیش از آنکه نگاهی انتقادی‌تر به این حرفه پیدا کند، روی نکته‌ای دست گذاشت که در نظریه‌های قبلی کمتر به این وضوح گفته شده بود: بسیاری از والدین، محبت‌شان را مشروط به رفتار “قابل‌قبول” فرزندشان می‌کنند،بدون آنکه هرگز این شرط را با صدای بلند بیان کنند. پیام هیچ‌وقت گفته نمی‌شود، ولی همیشه فهمیده می‌شود: اگر احساسِ واقعی‌ات را نشان بدهی (عصبانیت، ناامیدی، اعتراض)محبت من را از دست می‌دهی. کودک، برای بقای رابطه، یاد می‌گیرد این معادله را حل کند: نیازهای خودش را کنار بگذارد و به‌جایش، حال والد را در اولویت قرار دهد. میلر بعدها در کتابِ معروفش، درام کودک شگفت‌انگیز ، این الگو را ریشه‌ی چیزی می‌داند که او «کودک باهوش» می‌نامد؛کودکی که به‌جای اینکه والدینش در خدمت رشد او باشند، خودش در خدمت نیاز عاطفی والدینش قرار می‌گیرد.

تصورش کن: کودکی که بعد از گریه‌کردن یا اعتراض‌کردن، نه با فریاد، بلکه با فاصله و سردی مادر مواجه می‌شود. خیلی زود یاد می‌گیرد: مشکل گریه‌کردن نیست،مشکل، خود ابراز نیاز است. نکته‌ای که میلر روی آن تأکید ویژه دارد این است که این فرآیند معمولاً هرگز به سطح آگاهی کودک نمی‌رسد. سرکوب آن‌قدر زودهنگام و خودکار اتفاق می‌افتد که فرد در بزرگسالی حتی خاطره‌ای از «سرکوب‌کردن» ندارد. آنچه باقی می‌ماند، یک حس مبهم خالی‌بودن است، یا نیازی دائمی به تأیید بیرونی بدون آنکه فرد بداند این نیاز از کجا می‌آید. میلر معتقد بود این افراد، در بزرگسالی، اغلب دنبال موفقیت یا تأیید می‌روند نه از سر لذت، بلکه چون بخشی از ذهن‌شان هنوز دارد برای همان محبت اولیه و بی‌قیدوشرط تلاش می‌کند. و درمان واقعی، از نظر او، نیازمند رویارویی صادقانه با این حقیقت است : نه بخشش زودهنگام والدین، و نه توجیه رفتارشان به بهانه‌ی «آن‌ها هم بلد نبودند».

جمع‌بندی: نگاه من

وقتی این چهار نگاه را کنار هم می‌گذارم، چیزی که برایم بیشتر از همه پررنگ می‌شود این است: سکوت هیچ‌وقت فقط «نبود صدا» نیست . وینیکات نشانم می‌دهد که چطور رابطه، از نظر کودک، شکسته می‌شود. کلاین نشانم می‌دهد که ذهن کودک چرا نمی‌تواند این شکستگی را خنثی تفسیر کند و به‌جایش بدترین سناریو را می‌سازد. اختر به من ابزار می‌دهد که سکوت تنبیهی را از سکوت‌های سالم و حتی لازم (مثل سکوت تأملی یا بازآفرین) تشخیص بدهم. و میلر، شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا را می‌گوید: این‌که این تجربه معمولاً هیچ‌وقت به خاطره تبدیل نمی‌شود،فقط یک حس مبهم از کمبود باقی می‌ماند که فرد در بزرگسالی حتی نمی‌داند از کجا می‌آید. در کار بالینی‌ام، این الگو را زیاد می‌بینم.نه همیشه به‌شکل آشکار. خیلی وقت‌ها مراجعی که ظاهراً از یک موضوع کاملاً دیگری حرف می‌زند مثل یک رابطه‌ی عاشقانه، یک دوستی، حتی رابطه با یک همکار،وقتی عمیق‌تر می‌رویم، می‌بینیم اضطرابش نه از خود آن رابطه، بلکه از یک سکوت کوچک و توضیح‌ندادهٔ طرف مقابل شروع شده . یک پیامِ بی‌جواب، یک مکث طولانی، یک لحن سردتر از حد معمول،و ناگهان همان کودک چندساله‌ای که منتظر بازگشت مادرش بود، دوباره فعال می‌شود . چیزی که برایم اهمیت دارد این است که این را «تقصیر والدین» یا داستان ساده‌ی خوب‌وبد نبینم. اغلب والدینی که سکوت می‌کنند، خودشان هم زبانی برای بیان ناراحتی‌شان یاد نگرفته‌اند.
سکوت، تنها ابزاری بوده که داشته‌اند. اما فهم این موضوع، مسئولیت اثرش را از دوش آن‌ها برنمی‌دارد. چیزی که برای مراجع مهم است، نه قضاوت والدین، بلکه فهمیدن این است که چرا سکوت، هنوز هم، این‌قدر او را می‌ترساند و اینکه این ترس، یک بارِ قدیمی است، نه یک واقعیت همیشگی از روابط.

📌منابع
- Winnicott, D.W. (1960). The Theory of the Parent-Infant Relationship. International Journal of Psycho-Analysis, 41, 585–595.
- Winnicott, D.W. (1958). The Capacity to be Alone. International Journal of Psycho-Analysis, 39, 416–420.
- Winnicott, D.W. (1960). Ego Distortion in Terms of True and False Self. در: The Maturational Processes and the Facilitating Environment (1965).
- Klein, M. (1946). Notes on Some Schizoid Mechanisms. International Journal of Psycho-Analysis, 27, 99–110.
- Akhtar, S. (2020). Varieties of Silence in the Analytic Setting. در: Silence and Silencing in Psychoanalysis, ص ۱۲۸–۱۴۱.
- Akhtar, S. (2013). Listening to Silence. در: Psychoanalytic Listening: Methods, Limits, and Innovations.
- Miller, A. (1979/1981). The Drama of the Gifted Child (ترجمه‌ی انگلیسیِ Ruth Ward). عنوانِ اصلیِ آلمانی: Das Drama des begabten Kindes.

این محتوا توسط ثنا نظرزاده نوشته شده. برای دیدن صفحه‌ی ایشون و آشنایی بیشتر با زمینه‌های کاریشون می‌تونی پروفایل درمانگر رو بررسی کنی . اگر هم مایل بودی ، از همونجا می‌تونی وقت مشاوره بگیری .

مشاهده پروفایل درمانگر